خدایا
خـــدایا تـــانبینم روی مــاهش
نمیــرانم کــه درحسرت نسوزم
مــرا درگیر ِچشمانش تـو کردی
که میسوزم از آن برقش هنوزم
تو خود عاشق شدن را یاد دادی
میـــــان گیســوانش بـــاد دادی
مــرا کــردی اسیر ِ موج هــایش
دل طــوفانــی ام فریـــاد دادی
نمیدانم چـــرا بــا عشوه هایش
همیشه این دلم می شد پراز آه
کنـــارم نیست رفتــه شهر غربت
شدم زنجیر ِعشقی نــا خودآگاه
من از مـُـردن نمی ترسم،چراکه
بــه سرآمـــدرسید پــائیز ِ عمرم
چـــه میشد بینمش یکبــار دیگر؟
کـــه از عشقش پُــرُ لبریز ِعمرم
خدایـــــا وقــت ِرفتن از جهــانـــت
نمی خواهی که چشمم بازباشد؟
چنــان کن تا که بینم روی ماهش
میـــان من وَ تـــو ایـــن راز باشد!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 17:25 توسط مصطفی یگانه
|