عاشقشم
من عاشق ِاو یم که شده حال/" زنم/"
بــا اینـــکه مـن از خــُرافـه دورم لاکن
ازچشم زدن تــرسم و تب خـال زنم
من عاشق ِاو یم که شده حال/" زنم/"
بــا اینـــکه مـن از خــُرافـه دورم لاکن
ازچشم زدن تــرسم و تب خـال زنم
دربـــارگــه ِ خــــدا دو اختـــــــر شده اید
پس سعی کنید تـــا همـــه داننـــد شما
جفتید چنــان کــه عین ِیک در شــده اید
بـا اشک بــه پـــروانه نظر میدوزی
دلداده ی او گل است امّــا تـو حسود
باعث شده ای تــاکه کُنـدخودسوزی
خواندم واین سروده را به مشاعره ایشان افزودم
.........................................................................
هرکجاشعری ببینم چون زعشق آیدبرون
خودبدونِ دعوتی مهمان کنم آیم درون
من ازاین تفسیر ِخودشوری دگر دارم به سر
چونکه ازاین عشق بسیاری کشیدم دردِ سر
عاشقی دیگرنمی ارزد دراین اوضاع ِ سخت
شعر ِخوبی گفته این داماد امّا دیر وقت
درگرانی سخت باید کارکردو کار کرد
یا که عاشق شد دلی را بیخودی بیمارکرد
عاشقی با جیب ِخالی روزگاری خوب بود
آن زمان معشوق در عشقش کمی محجوب بود
این زمان گر پول باشد عاشق ِرویت شوند
کورهم باشی به دنبالت حریصان می دوند
گرکچل باشی ولی درجیب پولت بیش باد
عاشقت گردند صورت هم اگر پُر ریش باد
ای بنازم پول را درمانِ هر دردست او
قد اگرچنداینچ عیبی نیست چون مردست او
شعر ِمن چون مرتضی از عشق میگوید ولی
او غزالش مانده در دریای شور ِ انزلی
این پسر خاله گمانم همسری دارد چو گُل
ازهمین رو شعر میگوید کنار ِسی سه پُل
چونکه او راضی است از همسر چنین شعری سرود
صد هزاران بار دامادو عروسش را درود
شاید که نبودی تو چــه دانـی امروز
دردفتـــرعمـــرخود اگـــربـود هنوز
ازمرگ بکش خط و نشانــی امروز
حالا که چنین است چراغم بخورم ؟
پایم به زمین است!چــراغم بخورم ؟
حتی اگــراین تن چـودَمی دَم نـَدَمید!!
درخاک یقین است چرا غم بخورم ؟
یک روز تمـامم کــه تمـامم خاکست
هرجا کــه رَوَم بـاز کـُنــامم خاکست
اینگونه شنیده ام که ازخاک به خاک
درحیرتم از خویش که مامم خاکست
حالا کــه وجود همه ازایــن خاکست
دلهــای شما ازچــه چنین غمنـاکست ؟
گـــرجسم بــه لطف حق معطــّرباشد
ازخــاک ِچوما گـُل که بروید پاکست
یک سوّم ِ عمر ِخود کــه خوابیم فقط
ثلث اش کــه بــرای نــان وآبیــم فقط
باقی عددی نیست که دل خوش داریم
اینجـــا همـه درگیــر ِســـرابیـــم فقط
عاقبت هـــم یزید ملعون شد
تُربت ِکـــربلا پُرازخون شد
قاتل ازتن سرش جدا میکرد
بــی سرامـّا خدا خدا میـکرد
جان به جان آفرین سپُردومُرد
بـــا تمام ِ صبــوری اش افسُرد
هرکه گویا به کار ِخودمشغول
کربلا ماندوخـون ِسرخ ِحسین
شیعیان گــریه هایتان مقبول
در مریم ازلطف خدا چندین نشانیست
درراه ِدرس وشعرکارش دل ستانیست
چون هرمعلم عاشق درس است ودانش
ازپیش میدانم که این عشقش نهانیست
معشوق دل ازاوستانده غم نشانده
شک دارم این معشوق فکرش زندگانیست
هرکس که در فصل بهارازعشق لرزید
احساس ِ خوش دارد نمی داند که آنیست
چون دربهارازعطر ِگل مستیم وسرخوش
عاشق شدن پیدا که از بی همزبانیست
شاید ندانی غم که بر دل می نشیند
زردی به رُخ آرد نشان ازنا توانیست
عاشق شدن آسان ترین کارست اما
با دوستت دارم همیشه مهربانیست
آنکس که ازروی هوس پرپر کند گُل
با ید بداند فارغ از خشم ِخدا نیست
هر کس که با غم آشنا کرد این گـُلم را
دردی به جان گیرد که تن ازاو رها نیست
من مانده ام آخر چرا دربستر ِعشق
یک جومرام ومعرفت درکار ِما نیست
درکار عشق و عاشقی مهر است مانا
بر هیچیک از عاشقان حیلت روا نیست
این غزل به دوست شاعرودخترگلم خانم مریم وزیری(تیماء)تقدیم شد
درون ِمــردُ مش سـربــــــازدارد
نگاهش مثل آن فانوس ِدریاست
کــه نورش راه ِکشتی بــاز دارد
دراین رنگین کمان گویی طبیعت
زسبزی رنگ ِچشــم انــداز دارد
تــوگـویی بین ِهــرپلکش هزاران
عزیز از مصر ِفرعـون ساز دارد
نمیـــدانـــم چـــرا نــاز ِنگــاهش
بـــرای چـــون منی اعجــاز دارد
چنان نوری به خود دارد که برقش
همیشه بـــی نهـایت فــــاز دارد
درون پلک هایش چون صدفها
دوتـــا یاقــوتِ بس نغـّــازدارد
هــراز گـاهی نگاهم میکند تـا
به من حسش چنین ابرازدارد
چنان در بند چشمش گیرکردم
که روحم خواهش ِپرواز دارد